قافله برگشته از شامِ بلا و کوفه
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید48
قافله برگشته از شامِ بلا و کوفه سویِ کربلا یا مُعِزُّالاولیاءِ برگهایِ باغِ زهرا ریخت از ناقه خدا هر کسی یک گوشهیِ صحرایِ غمها روضه خواند روضههایِ کربلا یا مُعِزُّالاولیاءِ زخمهایِ کهنهیِ دلهایِ خون سر باز کرد وای از نایِ نوا وُ هایهایِ کربلا خاطراتِ تلخِ شِین و شور میگردد مرور عقدههایِ سینه شد آه و فغان و نالهها پر شد از صوت و صدایِ ضجّههایِ بیکسی ای خدا این سو و آن سویِ فضایِ کربلا یا مُعِزُّالاولیاءِ زینب آمد با سکینه بیرقیّه با رباب با حریمِ اضطرار و اضطراب میرود طفلی به سویِ علقمه با مشکِ آب تا کند سیراب ساقیِ غم و قحط و سراب دختری پوشیده رو وُ میرود سویِ عمو تا ببیند بر رُخش آن پهلوان جایِ عذاب خواهری قدَّش خمیده دختری رنگش پریده نوزده منزل نموده پیر دختِ بوتراب گفت از دردِ جدایی از سر و تشتِ طلایی قاریِ نیزه کجایِ خاکهایِ نینوایی ؟! یاد داری شامِ هجران شد صدایت رهنمایم حال از یارت نمانده نَه جمالی نَه صدایی مانده جایِ تازیانه بر تمامِ پیکرِ من رفته با پایِ برهنه شام و کوفه لشکرِ من باغِ تو پژمرده اِی وای چند کودک مرده اِی وای خواهرت را شام در بزمِ سر وُ مِی برده اِی وای کام و دندانِ تو ضربِ کینه از نِی خورده اِی وای غصّه و زخمِ زبان این کاروان آزرده اِی وای وای از دردِ فراق وُ .... شهرِ آذین بستهیِ شام و کف و دف اشتیاق وُ بامِ شام و بارشِ خاکستر و بارانِ داغ وُ دخترِ ویراننشین دلتنگیِ یار و سراغ وُ روضهیِ دردانه و جانانه و دق در کنارِ آن طبق وای غنچهات کنجِ خرابه یاحسین پژمرده اِی وای بی تو من تنها چگونه پا گذارم در مدینه میشود ابرِ بهاری چشمِ من چشمِ سکینه نقشهیِ اُمُّالبنینِ بیپسر بر خاکها را دیدهام میبیند و میسوزد از این قصّه سینه عمرِ زینب بی تو کوتاه است و آهِ بیکسیام بر لبم با یادِ صحرایِ فراق و داغ و کینه بی تو قلبم از سرِ پرخونِ تو خونینتر است روضهام یا لَیتَناٰ کُنّا مَعَک میباشد و بر لبِ من روضههایِ خنجر و آن حنجر است وای یارم بیسر است دردِ این عاشق چو زینب دردِ دوری و فراقت مُردم از هجرانِ تو آه یوسفِ زهرا کجا دیگر بیایم من سراغت