فصل شکوفه، فصل بهاران است
مرتضی نوربخشپسندیدن0
بازدید0
فصل شکوفه، فصل بهاران است فصل بلوغ گل به گلستان است فصل قیام سرخ صنوبرها فصل شکوه لاله و ریحان است فصل، امید فصل خوش رویش فصل نوید بارش باران است فصل وفور آب و سرور خاک فصل نشاء مزرع ایمان است از مقدم نسیم سحرگاهی گیسوی سبز باغ پریشان است هر شاخهای که شور شکفتن داشت بالا بلند، سرخوش و خندان است خورشید با نجابت دیرینش از پشت ابر تیره نمایان است در یک طرف بهار و همه گرمی در یک طرف سپاه زمستان است فصل مصاف عاطفه با بیداد فصل طلوع جلوه جانان است فصل عبور قافله خورشید از جادههای تیره دوران است دستی طلایهدار سرافرازی است کابینهدار ارزش انسان است نا لحظه مبارک جانبازی دامان انتظار گل افشان است دل را ز موج حادثه پروا نیست دریا همیشه طالب توفان است در عاشق گامهای سراندازان چون چرخ در مدار شتابان است هر عاشقی که قرعه به نامش خورد لبیک گوی عازم میدان است هنگامه نبرد عزیزان را از دور چشم خیمه نگهبان است تاریخ از این مناظره در تردید عالم از این معامله حیران است یک سو، فتاده دست علمداری است کز او بلند قامت ایمان است فکر وفای وعده چنان سبز است کان میر تشنه مشک به دندان است شب با تمام همهمه میتازد اما سپیده بر سر پیمان است در گوش خاک، زمزمه تکبیر زیباترین ترانه عرفان است زخم گلوی کودک شش ماهه در ظلمت زمانه درخشان است و آن سرو سر کشیده آزادی افتاده در میانه میدان است جسم حسین (ع) تشنهلب تاریخ چون نخل نیمهسوخته عریان است گودال از تلاطم خون عشق بی تأثیر ز شعله توفان است از خون ارغوان چمن آذین است از داغ لاله دشت پریشان است داغی که آبروست حقیقت را داغی که همنشین دل و جان است گویی قیامت است به پا بر خاک کاشفته خواب کوه و بیابان است تنهانه کربلا که زمان یکسر در زیر پای حادثه لرزان است اندوه در کجاوه تکرار است امید در تهاجم حرمان است در راستای هجرت، گلها باز در جنگل خزانزده بوران است بر نی سر مبارک آن مظلوم سرمست از تلاوت قرآن است زینب (س) از این مصیبت عالمسوز تا روز حشر سوخته دامان است آه ای حسین، ای عطش تاریخ شرمنده از تو آب به دوران است خورشید پرتوی ز فروغ توست مهتاب در نگاه تو پنهان است در تو تمام عشق تماشایی است در تو تمام عشق نمایان است بی تو بهار ثانیهای پاییز با تو تمام سال بهاران است نام تو در جریده آزادی آغاز هر نوشته و عنوان است مانند آفتاب سحرخیز است چشمی که در عزای تو گریان است هر تلخ با وجود تو شیرین است هر سخت با حضور تو آسان است عشقت نه آتشی است شود خاموش خورشید پارهای است که در جان است یاد تو و حماسه گلگونت سرسبز چون طبیعت ایمان است جان من از شراره عشقت سوخت جانی که سوخت عاشق جانان است