غم بین قلب کوچک او جا گرفته بود
مسعود اصلانیپسندیدن0
بازدید1K
غم بین قلب کوچک او جا گرفته بود
آن کودکی که روضۀ بابا گرفته بود
میخواست عمه و پدرش را صدا کند
با آن صدای زخمیاش، اما گرفته بود
پروانه زاده بود و به هر سوی میدوید
آتش به روی دامن او پا گرفته بود
او میدوید و پشت سرش یک فرشته هم
با بال خویش معجر او را گرفته بود
پیش نگاه عمۀ خود روی پهلویش
دستی شبیه حضرت زهرا گرفته بود