غرق بودم در سکوتی محض ، همصحبت رسید
بردیا محمدیپسندیدن0
بازدید12
غرق بودم در سکوتی محض ، همصحبت رسید دردِ دلهای زیادی داشتم ، مهلت رسید سخت دلتنگم ، کجایی همدم تنهایی ام؟! آرزو دارم بگویی: آخرِ غیبت رسید! داغ یوسف کور کرده پیر کنعان مرا اشک ها تنها به دادِ من در این مدّت رسید این خزان ؛ تصویر عُمرم را نمایش می دهد نوبت پیریِ من بی تو ، چه با سرعت رسید لحظهای دست از سر من برنمیدارد غمت هر زمان افتاد دنبال دلم ، راحت رسید سهم من از لمس نَعلِینات ، غبار راه شد از به دستوپایت افتادن به من حسرت رسید بارها در خواب دیدم همنشینات می شوم کاشکی روزی ببینم این گدا خدمت رسید آبروریزی که کردم ، پشت من در آمدی زحمتت دادم ولی از تو فقط رحمت رسید من خودم را بین آغوشت تَجَسُّم می کنم عاشقت با این خیالاتش به امنیّت رسید فصل کوچ از راه آمد ، می پرم سوی نجف عاقبت جلد علی تا صحن پُر شوکت رسید شهر عرفان یک ورودی دارد آن هم حیدر است در حریم مرتضی ، عارف به این سیرت رسید جانِ بانوی رشید خانهی مولا ، بیا! آن زنی که از وجودش برکت خلقت ، رسید فاطمه بین در و دیوار گیر افتاده بود... تیزی مسمار کارش را سر فرصت رسید