عیان شـد روی دلجوی محمد
علی اکبراسفندیار«مداح»پسندیدن0
بازدید85
عیان شـد روی دلجوی محمد زمین شدروشن از روی محمد فلک محـو تماشای جمالش مَلَک چشمانشان سوی محمد خدا در باغ عشق خود ندارد گلی خوشبوتر از بوی محمد قلم بنـویس در مـدح پیمبر بگو از خُلق و از خـوی محمد یُصَلُّونَ عَلَی النَّبی گواه است خـدا بـاشد ثـنا گـوی محـمد بُوَد از برق چشمش روز روشن سیاهیِ شب از موی محمد عسل شیرینی اش ازشهدگل نیست بُـوَد از عطـر نیکوی محـمد خـدا را شکر گویم رشته ی دل گـره خورده بـه گیسوی محمد نباشد در دو عـالم دلـربا تر کمـانی همچو اَبـروی محمد اگر یک گل بُوَد در بـاغ هستی بُـوَد آن گـل گـلِ روی محـمد بهاران در بهاران شداز این گل بـنازم مـن بـه نیـروی محـمد سعادتمند گـر خـواهی بمـانی مـرو«مداح» تـو از کـوی محمد