عمّه! این صحرا به چشمم آشنا آید همى
سید رضا مویدپسندیدن0
بازدید1K
عمّه! این صحرا به چشمم آشنا آید همى
زین بیابانم گمان کربلا آید همى
ساربانا! کاروان را اندکى آهسته ران
تا نشان از کاروانسالار ما آید همى
بار بگشایید کاین جا خانهی امّید ماست
کز شمیمش درد و غمها را دوا آید همى
گلشن پژمردهی ما گوییا این جا بُوَد
کز نسیمش بوى عطر لالهها آید همى
غنچهی نشکفتهاى در این گلستان داشتم
او اگر پژمرده، بویش با صبا آید همى
اى پدر! برخیز و بنگر خسته و زار و نزار
دخترت از کوفه و شام بلا آید همى
خواهرم در گوشهی ویران، شبى از غصّه مُرد
گر نیامد او غمش همراه ما آید همى
قصّه بسیار است و فرصت کم؛ «مؤیّد» جزء جزء
شرح این ماتم دهد تا انتها آید همى