عطش نوشید، لب تشنهترین شد
عبدالرّضا رضایینیاپسندیدن0
بازدید1K
عطش نوشید، لب تشنهترین شد
تنَش مجموعۀ زخم زمین شد
در این سو، چشمها در راهِ او ماند
در آن سو، جذبۀ پیغمبرش خواند
زلالِ نابِ مینویی به دستش
جهان بادا فدای چشم مستش!
در آن آیینه، گل خندید و خندید
یقین دارم؛ که خود را بیشتر دید!