عشق چه دارد به جز از انتظار
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید6
عشق چه دارد به جز از انتظار تا که گشاید سحری زُلف یار خون ، جگر عاشق اگر شد چه باک ساخت دلی شیشهای و شد انار خاطر مجنون پیِ لیلا پرید رفت کند صید ولی شد شکار هرکه شود خاک، بزرگی کند رود فرو ریخت و شد آبشار آنکه ادب کرد بلندی گرفت غرق سکوت است فقط کوهسار گفت و چه خوش گفت از آن بارگاه هرکه به هر درد و غمی شد دچار حاجت ناگفته جوابش رسد گوید اگر یکصد و سی وسه بار ای علم افراشته در نشأتین اِکشفُ یا کاشف کرب الحسین چشم تو را با قلمِ هو کشید آه که حیرانی آهو کشید عکس علی را که مقابل گذاشت روی تو را یکسره از رو کشید عرش سرآسیمه به آن حلقه زد بر سر دوش تو که گیسو کشید فکر من و غارت دلها نکرد آنکه روی چشم تو ابرو کشید تا که نشان داد جمال تو را کار جهان هم به هیاهو کشید قرب فرشته است همینکه شبی صحن تورا آمد و جارو کشید حاجتِ خود از تو گرفته کلیم بر روی سنگ تو اگر رو کشید لاتِ گنهکار که شد منبرت کارش از این سوی به آنسو کشید دید که در وقت گرفتاریاش آمده زهرا به خریداریاش لفظ کهن ، واژهی پُر طَمطَراق شهپر جبریل و شهاب و بُراق مدح پر از طنطنه ، شعری شگفت هر قلم و لهجه و ذوق و مذاق جمله همه الکن و لالاند و گنگ محضر وصفت همه با اتفاق ما چه بگوییم از آن اوجها حضرت خورشید کجا و چراغ این جگر ماست از عشق تو یا هیزمِ سوزانِ میانِ اُجاق قبلهی ما بود نجف با تو هم گشت بنا کعبهی ما در عراق فطرس و جبریل که پیش تو اند کاش بگیرند زِ ما هم سراغ کارِ علی بود جبین بوسیات واجب عینی است زمین بوسیات کوه که سر پیش تو خم میکند میرسی و معرکه دم میکند یاد رجزهای تو صاحب زمان بیرق عباس علَم میکند گلهی کفار به جای خودش شیرِ روی پرده که رم میکند چارقل، اسفند، دمِ وانیکاد نذرِ تماشات حرم میکند رزم تو و وصف تو شد جبرئیل هرچه درخت است قلم میکند نالهی لشگر چه کنم کوک نیست نالهی زیر است که بم میکند عاقبتش سجده به پای تواست هر که در این دشت منم میکند چشم تو نازم که غضب کرده است عمرُوَد از قبر ادب کرده است رزم و رجزخوانی تو تا که شد مرگ در آمیخته با خاک شد تا به تن دشت علم را زدی غرق ترک پیکر افلاک شد اَبروی تو خورد گره یا که باز چشم خداوند غضبناک شد خیره نگاه ملکالموت بود دور از آن هیمنه ادراک شد آمده انگار علی در مصاف کعبه مگر بارِ دگر چاک شد گردن هر قوم که گردن کشید یا به هوا یا که به فتراک شد آخر سر آنهمه لشگر چه شد؟ آنچه که از شعله به خاشاک شد راست علَم، تیغ به چپ میزنی جانم علمدار، عجب میزنی آی طبیب دل اهل کتاب ارمنیان را قسمِ مستجاب بچهی بیمار به دستش دوید پشت مطبها و فقط شد جواب بند دلش پاره شد و بد گریست گوشهی یک کوچه به حال خراب گفت به گوشش به گمانش مسیح یک در باز است... به آنسو شتاب گفت کجا گفت همینجا بگو با جگر سوختهات بی حساب ای پسر ارشد امالبنین آه خلاصم کن از این اضطراب حرف دلش را نزده بود که... ..چشم پسر باز شد از بند خواب گفت پدر! ماه درخشید و رفت گفت برم آمده بود آفتاب ای نفس فاطمه دستم ببین ساقی بی دست مرا هم ببین دید زمین خورده پرش را گرفت تا که سرش دید سرش را گرفت دادِ حسین است و تنی غرق تیر پیش برادر کمرش را گرفت حیف حرم گریهی بابا شنید نالهی او دور و برش را گرفت بین حرم خیمهی خورشید سوخت تا بغل خود قمرش را گرفت حالت اَبروی بهم خورده دید تیر سهشعبه نظرش را گرفت اُمِبنین نیست ولی ناگهان بین مدینه جگرش را گرفت در بغل خویش رُباب از عطش وای که محکم پسرش را گرفت شعله به نامحرمِ شامی رسید سمت حرم دست حرامی رسید