طلبیدی و به پابوس رسیدم با اشک
مرضیه عاطفیپسندیدن0
بازدید300+
طلبیدی و به پابوس رسیدم با اشک چشم خود را وسط صحن تو دیدم با اشک خیره بر آینه کاری شدم و آب شدم از خجالت! که چرا دیر رسیدم با اشک سخت دلتنگ نجف هستم و هنگام اذان زیر ایوان طلا آه کشیدم با اشک تو غریب الغربایی و به یادت عمری- زندگی را چه غریبانه چشیدم با اشک باز هم تا که ببندم به ضریحِ تو دخیل تکّه ای پارچه ی سبز بُریدم با اشک حاجتم شوقِ برآورده شدن داشت اگر- طرفِ پنجره فولاد دویدم با اشک تا که از لطف تو بی واسطه دعبل بشوم باز از بوتهی دل قافیه چیدم با اشک لحظهی ذکر توسل شد و ابیاتم را... نه که با گوش! که این بار شنیدم با اشک جملهی «یأبن شبیبِ» تو پُر است از گریه تا که روشن بشود شمعِ امیدم با اشک روضهی جدّ تو را در حرمت ضجّه زدم آبرومند شدم تا که خریدم با اشک!