طبعی که هوای تو به سر داشته باشد
موسی علیمرادیپسندیدن0
بازدید1
طبعی که هوای تو به سر داشته باشد در وصف تو بر وحی نظر داشته باشد هر واژه که نیت کند از حمزه بگوید بایست که آن واژه جگر داشته باشد باید قلم از شهپر جبریل بگیرد تا از سر کوی تو خبر داشته باشد جز سینه تو که شده افلاک اسیرش ما سینه ندیدیم که پر داشته باشد در وصف تو این گریه عجز است نوشتیم جز اشک مگر ابر هنر داشته باشد تو حمزه ای و عز ملک سجده به نامت لا حول ولا قوه الا به مقامت ای هیبت چشمان تو شمشیر پیمبر در چله ابروی خمت تیر پیمبر چون حیدر کرار که شد شیر خداوند زیبد که بگویند تو را شیر پیمبر لشگر صف مژگان تو را دید به هم ریخت برخاست از این رزم تو تکبیر پیمبر هر سو که زدی گام در آن صحنه پیکار شد میمنه تا میسره تسخیر پیمبر عاشق شود آیینه معشوق سرانجام پیداست به رخسار تو تصویر پیمبر با قامتت افراشته شد پرچم عشاق با خون تو سرخ است دل مغرب و اشراق در لحظه افتادن تو عرش زمین خورد پیشانی پیغمبر از این ثانیه چین خورد جرات به دل دشمنت افتاد پس از تو سنگی به نبی زد که شکافی به جبین خورد اول نفرِ ایل که پهلوش شکستند سر رشته این روضه به نام تو چنین خورد آهی که به پا خاست ازآن قلب دریده تیری شد و بر بال و پر روح الامین خورد پیغمبر دین ماند و علی شد سپر آن قدر ... نزدیک نود زخم به سرتا سر دین خورد بر روی تن مثله ات افتاد پیمبر دل خون شده از داغ تو، دلواپس خواهر ای کاش که خواهر به کنار تو نیاید قران مجلد به عبا را نگشاید ای کاش نبیند تن مثله شده ات را ورنه زتنش جان به یکی آه در آید کس تاب ندارد تن صد پاره ببیند از زینب کبری فقط این کار بر آید این داغ فقط سهم دل زینب کبر است آشفته کنار تن آشفته بیاید جز زینب کبری نتوان یافت کسی را با داغ در آغوش خدا را بستاید بر حال عقیله دل افلاک بر آشفت با کعبه نی آن روز عدو تسلیتش گفت