شهر , آذین شده و منتظر یار شده
رضا قاسمیپسندیدن3
بازدید200+
شهر , آذین شده و منتظر یار شده لحظهی عاشقیِ “آمدن” انگار شده آسمان چشم شد و روی زمین دوخته شد ماه , همسایهی دیوار به دیوار شده “نکند یار بیاید … وَ نبینی او را …” دلم از مردمک چشم , طلبکار شده پر ستاره شده امشب همه جای عالم آسمان روی زمین , چادر گلدار شده عرش , تا صبح فقط دور زمین می گردد سامرا کعبه شده , نقطهی پرگار شده یک نفر آمده که بود جهان منتظرش صاحبی آمده که بوده “زمان” منتظرش دردمندان همه هُشیار , دوا آمده است غصه تعطیل , که معنای شفا آمده است هر چه خواهید , بخواهید از این خانه فقط بینواها بِشِتابید , نوا آمده است “عالَم پیر , دگر باره جوان خواهد شد” چونکه مُشکِ نفس باد صبا آمده است آی “دارا” نکنی فخر , به دارایی خود آنکه عزت بدهد بر فقرا آمده است آی مظلوم ! , بپا خیز , علیه ظالم چه نشستی که “معین الضعفا” آمده است ندبه خوانان ظهور و همه محو اوییم حرف های دلمان را به خودش می گوییم : سرمان را به تو دادیم که سامان بدهی دردها را به تو گفتیم , که درمان بدهی بَرَکت نیست دگر در برهوتِ بی تو خشک شد کوزه ی ما کاش که باران بدهی ای که دست تو پر از رزق خدایی باشد … نان فراوان بُود … ای کاش که دندان بدهی سرد و بی روح تر از ما که نداری آقا … مثل مُردار … فقط کاش به ما جان بدهی جانمان بر کف دست است , فقط لب تر کن گوشمان را به تو دادیم که فرمان بدهی ما دعای فرجت را همه دم می خوانیم ما همه منتظر آمدنت می مانیم