شه ز میدان شد، سوی خرگاه عشق
جعفر منصوریپسندیدن0
بازدید1.1K
شه ز میدان شد، سوی خرگاه عشق
ز آتش دل زد به کیوان، آه عشق
بر وداع آخرین، لب باز کرد
داستان عاشقی، آغاز کرد
بانگ زد کای خواهران باوفا!
میروم من، حق، نگهدار شما!
میروم من تا که جان، قربان کنم
آنچه را جانان پسندد، آن کنم
ماندهام تنها و بی پشت و پناه
یک تن و یک دشت، سرتاسر سپاه
جملگی رفتند مردان نبرد
ماندهام چون ذات حق، تنها و فرد
بانوان گشتند گِرد شاه، جمع
همچو پروانه به پیرامون شمع
موپریشان، دیدهگریان، بانوان
از دل سوزان برآورده فغان
با تفقّد، شاه اقلیم وجود
بهر دلداریّ آنان لب گشود
هان! مباد! ای خواهران دردمند!
که صدا سازید بر مویه بلند
صبر بنْمایید صبر، ای بیکسان!
تا که صبر عاجز شود از صبرتان
خواهر! ای آرام جان! نور بصر!
بعد مرگم پیرهن بر تن مدر
بعد من، ای خواهر نالان من!
این تو و این خونجگرطفلان من
«تا توانت هست میکش نازشان»
تا که دشمن نشنود آوازشان
این بگفت و رانْد مرکب از خیام
سوی میدان آن شه والامقام
بود از یک جلوۀ حق، مات و مست
دست شسته، یکسره از هر چه هست
کرده خود آماده بهر تیر و تیغ
جان به کف بگْرفته آن شه، بیدریغ