شه را غریب دید چو عبّاس، با شتاب
یوسف رحمانیان (عماد)پسندیدن0
بازدید1.1K
شه را غریب دید چو عبّاس، با شتاب آمد به استضائه چو مه پیش آفتاب گشتند رو به رو چو علمدار و شاه، شد از این قِرانِ مهر و مه، آشوب و انقلاب میخواست إذن جنگ اباالفضل و شه نداد فرمود میتوانی اگر رو طلب کن آب مَشکی به دوش و گشت روان تشنه در فرات شط را ز اشک چشم بَدَل کرد بر گلاب دستی به زیر آب گرفت و به خویش گفت عبّاس! این نه آب که یکسر بود سراب نیمی در آب مانده و نیمی در آتشی هستی بر آب داده و در آتشی کباب عبّاس! این نه شرط وفا و نه غیرت است شه در خیام تشنه، تو از آب کامیاب بیرون ز سر هوا و تمنای آب کرد از خون دل دو دیده پر از خونِ ناب کرد