«شنیدستم که مجنون با دل زار
پسندیدن0
بازدید1K
«شنیدستم که مجنون با دل زار
چو شد از مُردن لیلی خبردار»
گریبان چاک زد از بهر دلبر
به قبرستان شدی با دیدۀ تر
به هرکس میرسیدی آن جگرریش
شدی جویای قبر دلبر خویش
یکی گفتا که ای بی صبر و طاقت!
تو را با تربت لیلی چه حاجت؟
بدو گفتا که من مجنون زارم
که عشق روی لیلی کرده خارم
جوابش داد آن دانای هشیار
اگر هستی تو مجنون دلافکار
برو زین خاکها بردار و بو کن
ز عطر و بویش، او را جستوجو کن
که عشق پاکدل، این است حالش
نگردد قطع، سیمِ اتّصالش
چو مجنون این کلام نغز بشْنید
ز خاک قبرها برداشت، بویید
به ناگه زد گریبان را به تن چاک
که بوی لیلیام آید از این خاک
مرا از این سخن آمد به خاطر
ز دشت کربلا و حال جابر
بگفتا با عطیّه با دل زار
ز هر قبری کف خاکی به من آر
چو گل بویید خاک کشتگان را
گلابی ریخت دشت و بوستان را
که ناگه گفت: ای باغ امیدم!
ز گِل بوی گُل رویت شنیدم
حسین! ای لالۀ خونین صحرا!
به آب دیده شویم قبرها را
بگفتا «کربلایی» عاشق این است
که سیم اتّصالش این چنین است