شدی شهيد ولی پيكر تو دست نخورد
محمدعلی قاسمی (خادم)پسندیدن0
بازدید12
شدی شهيد ولی پيكر تو دست نخورد ميان معركهی خون سر تو دست نخورد اگرچه در اثر زهر می زدی پــر و بال ز تير و نيزه به بال و پر تو دست نخورد هزار شكر، به پيراهن و عبای شما برابر نگه خواهر تو دست نخورد اگرچه دست تو شد بسته با طنابِ ستم به نقش آيهی انگشتر تو دست نخورد سه بار تيغ به رويت كشيده شد، امّا به مُصحف بدن اَطهر تو دست نخورد نفس نفس زدنت سخت شد ولی آقـــــا به ضرب تيغِ كسی، حنجر تو دست نخورد كسی نديد جسارت شود به ناموست دگر به زينتیِ دختر تو دست نخورد غروب روز دهم بود، عمّه ات می گفت: رقيّه حرف بزن، معجر تو دست نخورد ؟؟؟