شبیهِ سیبِ غلتانی که از جوی تو میآید
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید200+
شبیهِ سیبِ غلتانی که از جوی تو میآید دلِ سرگشتهی ما از شبِ موی تو میآید تو آنقدر از خدا سرشار هستی که نمیدانیم که این عطرِ خداوند است یا بوی تو میآید تو از آن جلوههایِ ذاتیِ حقی که از لاهوت علی حق و علی حَی از دَمِ هویِ تو میآید حسین آنقدر عادت بر تماشایِ علی دارد به هرجا میرود تنها دلش سوی تو می آید حسین است و علی اکبر رسول الله را آورد امیرالمؤمنینش هم که با روی تو میآید کنارِ شهربانو فاطمه ذوقی دگر دارد که از این مادرِ ایرانیان بویِ تو میآید خدا میخواست میدان داریات پنهان شود وَرنَه سلحشوری علمداری به بازویِ تو میآید گره بر اَبرویت ای کاش میدادی و میگفتند کجیِ ذوالفقار آری به اَبرویِ تو میآید خدا میخواست دستت بسته باشد وَرنَه با تیغی سرِ گردنکشان در زیرِ زانویِ تو میآید خدا را شکر در بیچارگیِ ما در این ایام به دادِ ما دعاهای تو دارویِ تو میآید بخوان "یا مَن تُحَلُّ..." تا که حل گردند مشکلها که هر جا سائلی باشد سرِ کویِ تو میآید چه خاکی خطبههایت بر سرِ آلِ یزید آورد هنوز از کاخِ ویرانش هیاهویِ تو میآید دلِ زینب کنارت قرص میشد در تمامِ راه که پایش بعد عباسش به زانوی تو میآید نمیدانم چه آمد بر سرت از کوفه و تا شام صدایِ فاطمه از دردِ پهلویِ تو میآید