شب بود و چشم دختری خون گریه میکرد
حسن هارونی (آیت)پسندیدن0
بازدید1.2K
شب بود و چشم دختری خون گریه میکرد
تا کهکشانها اختری خون گریه میکرد
وقتی که چادر میکشیدند از سر او
ناموس حق را معجری خون گریه میکرد
در سوگ آن خورشید روی نیزه انگار
چشمان ماه و مشتری خون گریه میکرد
در امتداد دیدۀ بیدار مهتاب
بر روی هر نیزه سری خون گریه میکرد
وقت عبور از حنجر خورشید دیدند
در دست ظلمت خنجری خون گریه میکرد
پیشم مجسّم شد تمام این وقایع
روزی که در یثرب دری خون گریه میکرد