شاهی که بُوَد ساقی کوثر، پدر او
صغیر اصفهانیپسندیدن0
بازدید1K
شاهی که بُوَد ساقی کوثر، پدر او
دردا! که بریدند لب تشنه، سر او
داغ پسر لالهعذارش، علی اکبر
داغی است که تا حشر بُوَد بر جگر او
صد آه از آن لحظه که افتاد به میدان
بر پیکر صدپارهی اکبر، نظر او
بنْشست و به زانو بنهادش سر و از غم
گردید روان، سیل سرشک از بصر او
مجنون، دل لیلای حزین گشت، چو آمد
در خیمه روانسوز و غمافزا، خبر او
نامد ز چه از خیمه برون، غمزده لیلا؟
آمد به در خیمه، چو جسم پسر او
گویا نبُدش روح به تن تا که بیاید
بیند پسر و جسم به خون، غوطهور او
خاموش کن این آتش جانسوز، «صغیرا»!
ترسم که بسوزد دو جهان از شرر او