سیزده ساله جوانی که گل باغ ولاست
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید200+
سیزده ساله جوانی که گل باغ ولاست قمر نجمه و شمس الشرف کرب و بلاست نورِ او ناب تر از رنگ عقیق یمنی است پرورش یافتهی مکتب ناب حسنی است طینتش نور و لبش کوثر و قدش طوباست نوۀ حیدر کرار و عزیز زهراست نور از روی جبینش به فلک می تابد مهر ایمان و یقینش به فلک می تابد نوجوانی که به پیران جهان راهبر است یم ایثار و وفا را صدفی پر گُهَر است داشت جامی به کف از جام وفا زرین تر اشتیاقش به شهادت ز عسل شیرین تر نامۀ مرد جمل را به روی دست گرفت سیزده جام عسل را به روی دست گرفت بغض پنجه به دل و راه گلویش می زد بس که او بوسه به دستان عمویش می زد گفت دانی به شما عشق و ارادت دارم ای عموجان به دلم شوق شهادت دارم ای کریمی که کرم هست تو را عادت و خو با من ای جان عمو حرف نرفتن تو مگو هر دو نذر حرم دوست متاعی کردند هر دو با ناله و گریه چه وداعی کردند همه دیدند مه چاردهی سرزده است با نقابی که به رویش زده او آمده است آمد و جن و ملک را به تماشا انداخت «کوه طوفان زده را یک تنه ازپا انداخت» بس که بردمیسره و میمنۀ لشگر تاخت همه را یاد ابرمرد جمل می انداخت کوفیان بار دگر حیله و نیرنگ زدند وای از آن لحظه که بر او همگی سنگ زدند با همان دست که بر جسم حسن تیر زدند شب پرستان به تنش نیزه و شمشیر زدند موج زد لشکر و دیدند دگر قاسم نیست استخوانی به تمامی تنش سالم نیست عشق می گفت حسین بن علی را بشتاب یک صدا گفت عمو قاسم خود را دریاب باغبان دید گلش پرپر و پامال شده بسملی روی زمین بی پر و بی بال شده ای «وفایی» چه بگویم که حسین از آن دشت با تن او به چه حالی به حرم بر می گشت