سیاه چالِ بلا سایه بر پرم انداخت
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1.1K
سیاه چالِ بلا سایه بر پرم انداخت چه شعلهها به دلم دوری از حرم انداخت برای خندهی معصومهام دلم تنگ است غمی به سینهى من هجر دخترم انداخت اگرچه واسطهی رزق عالمین منم یهودی آمد و نان در برابرم انداخت ازآن شبی که نوک چکمه زد به پهلویم مرا به یاد نفسهایِ مادرم انداخت تمام واقعهى کوچه خوب فهمیدم چنان به صورتِ من ضربه زد سرم انداخت میان ابروی من چند تا شیار افتاد زبسکه لطمه به این دیدهی ترم انداخت برای اینکه ز سجده مرا بلند کند زپُشت پنجه به مویِ مطهرم انداخت زمانِ تنگیِ جا دست وپازدن سخت است تمامِ وزن خودش را به پیکرم انداخت میانِ گودیِ مقتل حسین زانو زد نگاه مضطربی جانبِ حرم انداخت صدایِ دختری آمد بیا عمو عباس غریبه پنجهی غارت به معجرم انداخت به سر زنان دمِ گودال فاطمه میگفت جدا نمود سرو پیش دخترم انداخت