سحر که زیرِ لبم یاکریم میگویم
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید600+
سحر که زیرِ لبم یاکریم میگویم کرامتِ حَرمت در حریم میجویم قرار شد که بمانم کنارِ تو امّا .... هزار چیزِ دِگر کرده در دلِ من جا برایِ وقتِ سفر توشهای ندارم وای چگونه پا به دیارِ شما گُذارم وای به یادِ آن شبِ سختی که میشوم تنها هجوم بر دلم آورده اِی خدا غمها مَنی که عمرِ خودم کردهام تباه و سیاه مَنی که توشه ندارم به جز خطا و گناه نبود و نیست برایت نگاهِ تاریکم چه دور ماندهام و فکر گفت نزدیکم چه روزها که گذشت و نکردهام کاری من و هوایِ دل امّا هوایِ من داری کجا به یادِ شمایَم که یادِ من کردی ؟! چقدر خواندی و دیدی در آمدن سردی صدا زدی و نشد دور قلبم از دنیا خدا خدا نَشِنیدی مگر برایِ ریا مَران مرا که اگر تو برانی از دربار کسی پناه برایم نمیشود غفّار جوابِ نامهیِ من گر چه قهر و عدلِ شماست امیدِ من کرم و مِهر و رحم و فضلِ شماست