سبز شد سری بر نی، روبروی چشمانش
سید مهدی جلیلیپسندیدن0
بازدید1.4K
سبز شد سری بر نی، روبروی چشمانش
جان گرفت شعری تر، در گلوی چشمانش
شیههای کشید و تاخت، روی شانههای دشت
ذوالجناح خونینِ جستجوی چشمانش
تیر خورد مشک چشم، غنچه غنچه، جاری شد
توی دشتها پیچید، عطر و بوی چشمانش
***
آیه آیه میخوانی با لبنان خونینت
خطبه خطبه میگوید قصّهگوی چشمانش
نی ز عشق تو دیری است شروه خوان شیدایی است
از شکفتن آن روز، روبروی چشمانش
از بهار داغ توست، شعلهور، گُل خورشید
رسم و راه دریاهاست، خلقوخوی چشمانش
تا همیشه مینوشند، با عطش زلالی را
چکّه چکّه دریاها، از سبوی چشمانش