زینبم من گل بستان رسول
احمد آرونی (آرام دل)پسندیدن0
بازدید100+
زینبم من گل بستان رسول زینت دامن زهرای بتول دلم از محنت و غم گشته ملول کردهام آنچه خدا گفته قبول چون منم دختر زهرا و علی صابرم در بر امر ازلی من گل گلشن آل اللّهم ثمر آیت وجه اللّهم در صفت همچو ولي اللّهم خواهر سبط رسول اللّهم من به بستان علی یاسمنم نور چشمان حسین و حسنم زینبم من چو گلی طرف چمن بنشستم به بر شاه زمن گشتهام ناظر رخسار حسن کو شده غرق به دریای محن آنچه از دید او مینگرم آنقدر هست که سوزد جگرم وا مصیبت که چه آمد به سرش سبز گردیده لبان گهرش پیش چشم من و قاسم پسرش از دهانش شده جاری جگرش اینکه میسوزد و اندر تعب است طشت از خون دلش لب به لب است پدرم گفت حسن، جان من است مادرم گفت که مهمان من است خالقش گفت که قربان من است من بگویم که پریشان من است به فلک رفت اگر فریادش یک نفر نیست کند امدادش زینت دامن مادر، حسنم ای به غم مونس و یاور حسنم کشته از کینه کافر حسنم نظری کن تو به خواهر حسنم منکه از نام تو بیتاب شدم ترسم از ماتم تو آب شوم من که عالم شده بیت الحزنم زینبم مونس جان حسنم از غمش صبح و مسا در محنم آب از سوز دلش شد بدنم این زمان ناله من از دل بزنم سر خود کوفه به محمل بزنم ای که تو دشمن زاغ و زغنی بلبل گلشن بستان منی تو بیا نغمه سرای حسنی بزن آوا که تو شیرین سخنی زینبم من بگو آرام دلم شمهای باز ز آلام دلم