زخمیِّ زهری بود و بر غم مبتلا بود
محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید5
زخمیِّ زهری بود و بر غم مبتلا بود زهر جگرسوزی که بر دردش دوا بود پنجاه سالِ عمر او با درد بگذشت پنجاه سال، او روضهدار کوچهها بود تب مینمود و یاد مادر گریه میکرد او خوب با سردرد و سیلی آشنا بود لبتشنه بود و زهر، آتش زد به جانش چون یادگاریِّ حسین و مجتبی بود عادت به «لایَومَ کَیَومُک» داشت حرفش یعنی گریز حرفهایش کربلا بود در خاطرش مانده شلوغیهای گودال جدِّ غریبش را که زیر دست و پا بود جدِّ غریبی که لباسش را ربودند غسل و کفن، زخم زیاد و بوریا بود جدِّ غریبی که سرش منزل به منزل گاهی به نیزه، گاه در طشت طلا بود