ز نزد شاه چو مسلم روانه شد به سفارت
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
ز نزد شاه چو مسلم روانه شد به سفارت
به جان خستهدلان داد صد نوید و بشارت
خطى نمود ز شه همچو خطّ عارض خوبان
که زیر هر رقمش بود، چند رمز و اشارت
نبات اگر چه ز مصر است لیک شاه حجازى
نبات، تعبیه فرموده در حروف و عبارت
نوشت شه که من از مکّه سوى کوفه روانم
خرابْخانهى دین را رسیده گاه عمارت
ولى چه سود؟ که پیش از ورود شه به سفیرش
بسى رسید از آن قوم سفله، رنج و حقارت
چه مسلمى؟ چه سفیرى؟ چه بىکسى؟ چه غریبى؟
که روزگار فکنْدش به قید و دام اسارت
بلى؛ چو باد خزانى وزد به ساحت گلشن
نخست جامهى گل را دَرَد به پنجهى غارت
ز بام قصر فتاد آن سفیر با تن بىسر
چو سروبُن که نبینى در او، تو برگ و خضارت
خبر رسید به شه در ره از شهادت مسلم
که با سفیر تو اینگونه رفته است، جسارت
بسى ز نرگس «ما زاغ» اشک رانْد، پس آنگه
روان حضرت او را، به خُلد داد بشارت