روی اسب سرکش امواج زین انداخته
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید1K
روی اسب سرکش امواج زین انداخته
آنکه روی آب را هم بر زمین انداخته
رود انگشتیست جاری که اباالفضل جوان
پا به دریا برده و بر او نگین انداخته
رود دریای خروشانی شده در پای مرد
مثل ماری که به زحمت پوستین انداخته
تو رگ غیرت بخوانش، من کلید قفلها
قل هواللهی که بر روی جبین انداخته
در همین نقطه فقط کوهی به کوهی میرسد
روی پیشانیش آن وقتی که چین انداخته
وسعت دیدش وسیع است و به جنگ یک سپاه
اولین را کشته روی آخرین انداخته
پای مشق دستهایش روز عاشورا حسین
بوسهای داده است و مهر آفرین انداخته
تیر باید هم شود سیراب از مشک عمو
چونکه رو بر مشک آب آورترین انداخته
چون اباالفضل است، سیراباند طفلان، مشک هم
خویش را در علقمه با این یقین انداخته
غصۀ قولی که تنها به رقیه داده است
مطمئناً مرد را از پا همین انداخته