روزی که شد از جام ولا مست محمد
محمدعلی صفری (زرافشان)پسندیدن0
بازدید8
روزی که شد از جام ولا مست محمد از شوقِ علی داد دل از دست محمد تا بر همه ابلاغ شود حکم خداوند بر عرشهی منبر شد و بنشست محمد آن روز که با پرتو خورشید ولایت ره را به شب از چار طرف بست محمد تا جلوهی حق را به تماشا بنشینند برده است علی را به سر دست محمد هر بند که بر پای بشر بود، در آن روز بگشود به یک باره و بگسست محمد از مژده اکملت لکم دینکم آن گاه خوشدل شد و از محنت و غم رست محمد با دست علی بود که بت های حرم را از پای درافکنده و بشکست محمد مزد زحماتی که کشیده است به دنیا این است که تا هست خدا، هست محمد