روز عاشورا چو قوم دینتباه
مشکاه کاشمریپسندیدن0
بازدید1K
روز عاشورا چو قوم دینتباه
حملهور گشتند بر خرگاه شاه،
گرم شد بازار هفتاد و دو تن
مشتری، حق؛ جنس، جان؛ جنّت، ثمن
گِرد شمع روی شه، پروانهوار
جملگی در عشقبازی، جاننثار
عشقبازِ باطنیّ و ظاهری
«عابس»، آن پور شبیب شاکری
پای تا سر غرق در دریای عشق
سودمند از مایهی سودای عشق
جای وی شد چون به میدان نبرد
چهرهی گُردان ز بیمش گشت زرد
پس به جان وی فتاد از عشق، شور
خود از سر، جوشن از تن کرد دور
گفت با خود: وصل جانان، مایلی؟
از چه داری حایلی بر حایلی؟
وصف حال عابس نیکونهاد
شعر استادی مرا آمد به یاد:
«چند خواهی پیرهن از بهر تن؟
تن رها کن تا نخواهی پیرهن»
خود و جوشن هست بهر دفع تیغ
من که از جان دادنم نبْوَد دریغ
گفت راوی: در میان کارزار
دیدم او را همچو شیری در شکار
از دم شمشیرِ آن نیکوسِیَر
بس فتاد از خصم، دست و پا و سر
گوییا گفتی ز خاک رزمگاه
رُسته دست و پا و سر، جای گیاه
ناگهان شد تنگ بر او کار جنگ
میزدند از دور بر وی تیر و سنگ
خسته شد از تیر و سنگ، اعضای او
پُرجراحت شد ز سر تا پای او
عاقبت جان را به حق تسلیم کرد
در رکاب شاه، سر، تقدیم کرد
ذکر «مشکوه» است، پس بی ریب و شک
عابسا! «یا لیتنی کنتُ معک»!