رفتی و لرزه به جان پدرت افتاده
احسان محسنیفرپسندیدن0
بازدید1.1K
رفتی و لرزه به جان پدرت افتاده از نفس، خواهر من پشت سرت افتاده همۀ دشت پر از عطر پیمبر شده است هر طرف تکهای از بال و پرت افتاده این فزع کردن من دست خودم نیست علی! چشمم آخر به تن مختصرت افتاده یک نفر بیش نبودی که به میدان رفتی این همه نیزه چرا دور و برت افتاده نفسی تازه کن و باز دلم را خوش کن روی جسمت پدر محتضرت افتاده کوچهای باز نمودند که راحت بزنند بین لشگر علم و هم سپرت افتاده قدری آهسته بگویید به امم لیلا: «خنجر و تیغ به جان پسرت افتاده»