رفتی ندیدی آنهمه اصرارها را
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید14
رفتی ندیدی آنهمه اصرارها را با من بمانهای مرا، تکرارها را خاک مزارت خاک عالم بر سرم کرد دارد علی شب تا به صبح این کارها را درد دلم تا صبح هم باشد نگفتم بسیارها بسیارها بسیارها را یاسین و الرحمن برایت خواندهام تا.. ...برداری از قلب علی آوارها را گیرم که در را هم عوض کردم، چه سازم دیوارها، دیوارها، دیوارها را منصب گرفتهاست آن جماعت که تو را زد جایی رسانده کُشتنت اشرارها را میخی تو را کُشت و ندارم باور اینکه بر روی تابوتت زدم مسمارها را زهرا قرار ما شریعه، علقمه، مَشک جایی که تاره میکنی دیدارها را برخیز عباسم که برخیزد رُبابم برخیز آسان کن مرا دشوارها را دستی به سر، دادی به لب، دستی به پهلو نیلی مکن با رفتنت رخسارها را یک در میان یک تیر و یک سرنیزه خوردی دارم تماشا میکنم نیزارها را چنگالها و نیزهها، داس و تبرها دشمن مهیا میکند ابزارها حالا چگونه بعد تو زینب درآرد از پای طفلانِ در آتش خارها را برخیز باشد که حرم غارت نگردد شاید نبیند دخترم بازارها را