رفت خورشید با قمر برگشت
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید1K
رفت خورشید با قمر برگشت
خنده روی لب پدر برگشت
شهر را جور دیگری میدید
هر که آن روز از سفر برگشت
آفتابی به دست زهرا بود
که به دیدار او سحر برگشت
تا که قنداقهاش به چرخ آمد
به هوایش چقدر سر برگشت
همه سرها اگر چه برگشتند
سر ارباب بیشتر برگشت
زینب از اولش به عشق حسین
از جهانی به یک نظر برگشت
گریه میکرد طفل در رفتن
گریه گردید خنده در برگشت
عاقبت نیز سوی کربوبلا
دو نفر رفت یک نفر برگشت