رسیـدهای که جهان را پُـر از حضور کنی
محمدجواد مهدویپسندیدن0
بازدید1K
رسیـدهای که جهان را پُـر از حضور کنی
پُـر از تـلاوت دل ســورههـای نــور کنی
تـو آمـدی هـمـۀ لحـظههـای شـیـریـن را
بـه یـک نگـاه مـلیـحانـه غـرق شـور کنی
فـرشـتـههـا سـر راهـت پیـاله میکارند
کـه رزق مـیـکـده را بـادۀ طــهـور کنی
تـمــام ذوق خــودم را بـه پـات مـیریـزم
اگـر بـه خـاطــر واژه شـبـی خُـطـور کنی
شـبـی بـیایـی و بـا اسـتـعـارۀ چـشـمـت
دوبــاره قـافــیـههـای مــرا مــرور کنی
مـرا کـه منــبع الــهام شـعـریام خـالی است
همـیـشه شــاعر لـبـریـز از شــعـور کنی
من از تو دورم و در عشق بُعد منزل نیست
چه میشـود سفری سـوی راه دور کنی
دچـار وسـوسۀ سیـب سـرخ عـشق تـوأم
کـه از حـوالـی یـک خـواب مـن عـبـور کنی
پرم شــکستـه و از جـنس فـطرسم! بـاید
دو بـال پـر زدنـم را تـو جـفت و جـور کنی