رأس تو را به روی نی ، هرچه نظاره می کنم
علی انسانیپسندیدن0
بازدید11
رأس تو را به روی نی ، هرچه نظاره می کنم سیر نمی شود دلم ، نگه دوباره می کنم ز اشک و آه سینه ام ، میان آب و آتشم چو با توام از این میان ،کجا کناره می کنم گمان کنند دشمنان ، نیست به کام من زبان ز دور بس که با سرت ، به سر اشاره می کنم به دختران خود بگو ،که گوشواره ها چه شد گریه به گوشواره نی ، به گوش پاره می کنم هم سر تو بر سر نی ، هم سر اکبرت ز پی گاه نگاه سوی مه ، گه به ستاره می کنم رُخت به خون که رنگ زد ؟ آینه را که سنگ زد خنده ز آه خویشتن ،به سنگ خاره می کند