دیگر رسیده قصه به آخر... جدا شدن...
رضا رسولزادهپسندیدن0
بازدید1.8K
دیگر رسیده قصه به آخر... جدا شدن...
سخت است خواهری ز برادر جدا شدن
با دلهره کنون که بغل میکنی مرا
یعنی فراق، با دل مضطر جدا شدن
پنجاه سال صبح و شبم با تو سر شده
آهسته رو زمان ز خواهر جدا شدن
تو از مدینه یاد ز یحیی کنی چرا؟
یعنی رسیده است دم سر جدا شدن؟
بگذار تا گلوی تو را بوسهای زنم
حیف است حنجر تو به خنجر جدا شدن
تو میروی و غصۀ من میشود شروع
از دختران فاطمه معجر جدا شدن...
پیش نگاه غمزدۀ کودکان تو
یکسر سر شهید ز پیکر جدا شدن...
از ما زنان بپرس زمانی که تنگ شد
درد آور است النگو و زیور جدا شدن...