دیدهام در کربلای دست تو
محمدعلی مجاهدیپسندیدن0
بازدید1K
دیدهام در کربلای دست تو
عالمی را مبتلای دست تو
کربلا این قدر شیدایی نداشت
بیتو و بیماجرای دست تو
میکُشد این حسرتم آخر که کاش!
بود دست من، به جای دست تو
شط بدان طبع رسا گیرم نساخت
یک دوبیتی، در رثای دست تو
علقمه در علقمه تکثیر شد
موج پژواک صدای دست تو
دیدم از آغاز، پایانی نداشت
قصّهی خونگریههای دست تو
چشم من با گریه میبندد دخیل
بر ضریح با صفای دست تو
هر که با دست تو دارد عالمی
من که میمیرم برای دست تو
تا همیشه دست تو، مشکلگشاست
ای خدا، مشکلگشای دست تو!
اوفتاد از پا امام عاشقان
تا که خالی دید، جای دست تو
خم شد و برداشت و با احترام
بوسه زد بر پارههای دست تو
سایه هم، همسایهی نامحرمی است
گر چه میافتد به پای دست تو
ای به سودای تو اسماعیلها!
سر نهاده در منای دست تو
کعبه در سوگ تو میپوشد سیاه
تا نشیند در عزای دست تو
آب پاکی روی دست آب ریخت
ای به قربان صفای دست تو!