دید اصغر، غربت باب نکوی خویش را
سید جواد مظلومپورپسندیدن0
بازدید1K
دید اصغر، غربت باب نکوی خویش را
وز جمال او، عیان، داغ عموی خویش را
جنبشی بنْمود یعنی نیستی، بابا! غریب
بر به میدان تا ربایم سهم گوی خویش را
کوچکم امّا بزرگی کن بیا و دست گیر
غنچهی بیآب و رنگ و مُشکبوی خویش را
شه عبا بر دوش افکنْد و ورا در بر گرفت
پس مبدّل ساخت، وضع جنگجوی خویش را
گفت: ای بیدین سپه! این طفل را نبْوَد گنه
میبَرید از حق، سزای خُلق و خوی خویش را
بود اصغر روی دست شه ولی نگْذاشتند
تا که شه کامل نماید، گفتوگوی خویش را
از پی دفع بلا از حجّت کبرای حق
پیش تیر کین هدف کردی، گلوی خویش را
چونکه قحط آب شد، خون کرد از حنجر روان
تا ز خون او بگیرد، شه وضوی خویش را
تا کند رفع پریشانی ز بابای عزیز
با تبسّم جلوهگر بنْمود، روی خویش را
هر چه شه نوشید زآن جام بلا، شد تشنهتر
عاقبت پُر کرد از این ساغر، سبوی خویش را
کَند پشت خیمه، قبر کوچکی یعنی که من
با علی در خاک کردم، آرزوی خویش را
بابِ «مظلومِ» ورا حق، تسلیت گفتا ولیک
مادرش از غم پریشان کرده، موی خویش را