دور شدم از این و آن، با خودم آشنا شدم
سید حمیدرضا برقعیپسندیدن0
بازدید1.8K
دور شدم از این و آن، با خودم آشنا شدم آینه در حجاز بود، عاشق مصطفی شدم سرمه نمی برم به چین، قند و شکر نمی خرم نقره و زر نخواستم، صاحب کیمیا شدم بار شتر گذاشتم، وقف تو هرچه داشتم دانه ی عشق کاشتم، در قفست رها شدم با تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانه ایست با تو پر از قصیده ام، با تو غزل سرا شدم ای که ملول میشوی، از نفس فرشتهها باور من نمی شود، همنفس خدا شدم سفرهی دل برای من، باز کن آیه ای بخوان حرف بزن که مَحرمِ، زمزمهی حرا شدم قطرهی من فرات شد، ذرّه ام آفتاب شد پیش تو سیّدالبشر، سیّدة النّسا شدم پشت سرت من و علی، قامت عشق بسته ایم تو همه مقتدا شدی، من همه اقتدا شدم من به تو دست یاعلی، داده ام از صمیم دل مرگ جدام کرده است، از تو اگر جدا شدم لحظهی آخرین غزل، ترس ندارم از اجل پیرهن تو در بغل، با تو دوباره «ما» شدم