دوباره سجده کرد آن خاک صحرایی که میگویند
الهام عمومیپسندیدن0
بازدید1K
دوباره سجده کرد آن خاک صحرایی که میگویند
به پای قامت تنها اهورایی که میگویند
و شست آن واژههای تشنه را تنهایی باران
به یاد غربت سقّای تنهایی که میگویند
دوباره زنده شد آن خاک سرد نینوای عشق
ز اعجاز دم گرم مسیحایی که میگویند
نگاه زخمی آیینهها و ضجّههای دل
و اشک، آن شاهد غرق تماشایی که میگویند
و گویی ذوالفقاری در میان دشت میگرید
ز داغ غربت جانسوز مولایی که میگویند
و اینجا قامت تنهایی یک رود میافتد
به پای وسعت پرموج دریایی که میگویند
سؤال آشنای عاشقی در کربلا پیچید
تویی «آقا» جواب آن معمایی که میگویند؟
و شبهنگام، بذر عشق را یک مرد میپاشد
در اوج رویش غمبار فردایی که میگویند
به یاد نینوا میریخت دشتی نالۀ نی را
در عمق زخمی نای غزلهایی که میگویند