دوباره حضرت سقا هوای دریا کرد
محسن موساییپسندیدن0
بازدید1K
دوباره حضرت سقا هوای دریا کرد
به روی دوش خودش مشک خشک را جا کرد
دلش پر از غم و آتش ولی از ابروهاش
برای دلخوشی کودکان گره وا کرد
سوار اسب سفیدش و رفت تا دریا
سکینه با نگرانی فقط تماشا کرد
که حیدرانه عمویش چطور میجنگید
که در میانۀ میدان چطور غوغا کرد
رسید تا لب آب فرات و یک لحظه
دلش عجیب هوای نگاه زهرا کرد
که آب مهریۀ بیبدیل زهرا بود
و غیض کرد و نگاهی به سوی آنها کرد
نشست بر لب ساحل نگاه پر دُر کرد
نداشت فرصتی و مشک آب را پر کرد
وزید مثل نسیمی به سمت نخلستان
درون سینه پر از عشق و بر لبش قرآن
درخت اشک برایش همیشه بر دارد
همیشه زحمت سقای ما ثمر دارد
درخت عشق شد و از میان دود آمد
یکی تبر شد و بر شاخهاش فرود آمد
به چله رفته هزاران هزار تیر سیاه
نشانه رفت به سمتش تمام خیل سپاه
که تیر تشنه رسید از کمان یک نامرد
و راه را به دل نرم مشک پیدا کرد
نگاه آخر سقا رباب را میدید
و قطره قطره فرود سراب را میدید
که تیر آمد در شرم چشم او جان داد
به قتل عاشق دلخسته عشق، فرمان داد
عمود آمد و این قصه را دگرگون کرد
خسوف شد همه جا را شفق پر از خون کرد
به گوش دشت نشسته صدای ادراک اخا
شکست از کمرش کوه غصهها اما ...