دوباره بادِ صبا بویِ ماتم آورده
مهران ساغریپسندیدن0
بازدید40
دوباره بادِ صبا بویِ ماتم آورده بساطِ گریهی شب را فراهم آورده خدا کند که فقط یاسِ زخمیِ مولا ... نبیند این دمِ آخر علی کم آورده "چرا که فاطمه بانویِ عشق و احساس ست عجیب بر سرِ اشکِ حبیب حسّاس ست" کدام فاطمه .. آیینه یِ خدا گستر غرورِ حضرتِ حق که شکسته پشتِ دَر یگانه دختِ نبی که به جُرمِ عشقِ علی ... به دستِ بی صفتانِ سقیفه شد پَرپَر " از این خدانشناسان دلِ ولی ریش ست شمارِ دردِ علی از ستاره ها بیش ست " علی .. همانکه دلش ذرّه ذرّه می سوزد همانکه باید از این صحنه صبر آموزد همان دلاورِ خیبر شکن که با حسرت ... به دربِ خانه غریبانه چشم می دوزد ! "عدو اگر نکُشد .. غصّه میکُشد او را چرا که پیشِ نگاهش زدند بانو را " نگار بارِ سفر بست و سینه پُردرد است میانِ دستِ علی .. دستِ فاطمه سَرد است خدا نشان ندهد داغِ یار را به کسی ... فراقِ فاطمه کابوسِ این اَبَرمرد است " غروب می کند آهسته آفتابِ علی ز دستِ یخ زده پیداست اضطرابِ علی" مشامِ خانه پُر از عطرِ دلرباییِ اوست مگر نه اینکه علی تا ابد هواییِ اوست دلیلِ دلهره اش های و هویِ دشمن نیست تمامِ دردِ علی .. ترسِ از جداییِ اوست " نفس کشیدنِ زهرا عمیق تر شده است گمان کنم که دگر موقعِ سفر شده است " انیسِ غربتِ حیدر از این سرا رفته شریکِ گریهیِ محرابِ مرتضا رفته خدا کند که نمیرد ز داغِ تنهایی ... چرا که هستیِ او بی سر و صدا رفته " کفن نمودنِ زهرا چقدْر دشوار است تمامِ ذهنِ علی بینِ درب و دیوار است"