دلش آیینۀ لب تشنگی دریا بود
علی داودیپسندیدن0
بازدید1K
دلش آیینۀ لب تشنگی دریا بود
موج در موج نگاهش غم ماهیها بود
واژه را در نفس برکه و باران میشست
که عطش داشت فراتی و دلش دریا بود
ماورای من و تو مرغ دلش پر میزد
گرچه یک روز و دو شب همنفس ماها بود
چشم او غربت شبهای شهیدان را داشت
در نگاهش خطی از کرببلا پیدا بود
دیدمش قافیه در قافیه پرپر شد و رفت
غزلی سرخ که با مطلع عاشورا بود