دلباختهیِ وادیِ نورانیِ طوسم
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید72
دلباختهیِ وادیِ نورانیِ طوسم از ریزهخورانِ حرمِ شمسِ شُموسم نان و نمکم را هم از این دست گرفتم هیچم ولی از نوکریاش هست گرفتم زیباتر از آوایِ نقاره نَشِنیدم بیچارهام و جز نگهش چاره ندیدم خورشید طلوع کرده در آغوشِ ستاره توحید شده زمزمه در گوشِ ستاره جاری شده امّید به رگهایِ مدینه کاری شده لبخندِ غزلهایِ مدینه عیسیٰ نفسی آمده در خانهیِ موسیٰ یک آهِ رضا جلوهیِ جانانهیِ ترسا مرغِ دلِ عاشق که به پرواز در آمد از عشقِ خدایی و حقیقی خبر آمد چون بندهیِ عشقم شدم از قیدِ غم آزاد آزاد شدم با گِره بر پنجره فولاد بر پنجره فولاد گره خورده وجودم نذریِ خراسانِ رضا بود و نبودم جز صحن و سرایش دلم آرام نشد نَه مرغِ دلِ من جز حرمش رام نشد نَه قلبم به هوایش شبِ میلاد تپیده از سینه زده پر به گوهرشاد رسیده رفتم چو کبوتر بِنِشینم سرِ ایوان ماندم که ببینم کرمِ دیگرِ سلطان برخورده نگاهم به حیاطِ حرم و حوض افتاده به سر شوقِ فرات و به گلو بغض یک کاسه از این آبِ گوارا بده آقا جایم بده در کربوبلایِ شَه وُ سقّا حالا که خدایا سویِ حج راه ندارم بگذار به مشهد بروم شاه که دارم رَمیِ جَمراتِ سفرِ حجِّ خراسان لعنت به کسی که به ولایت زده بهتان با اصلِ تولّا شده قلبم به خدا وصل راهم به حرم وا شده با نامِ اباالفضل اِذنِ حرمش زمزمه و ناله و اشک است عبّاسیِ ما گریهکنِ روضهیِ مشک است مشکی که شده پاره و اشکی که چکیده گویند بیا منتقمِ دستِ بریده