دل فرشته در اطراف آسمان میرفت
محمود ژولیدهپسندیدن0
بازدید24
دل فرشته در اطراف آسمان میرفت به خواب شاه زنان ، سرور زنان میرفت به خواستگاری والا عروس خود زهرا سحر به خطه ی ایران نظر کنان میرفت خدا ، برای حسین انتخاب کرده عروس به خواب ناز دلش تا دم اذان میرفت به گِردِ مادر داماد با سلام و درود فرشته بود که مانند کاروان میرفت زمان ، زیاد ز رؤیای ناز او نگذشت میان جمع اسیران به بیکران میرفت نشان فاطمه بود و نگاه های علی در آن میانه نگاهی دوان دوان میرفت همین که چشم علی نو عروس خود را یافت حسین بود و نگاهش که خوش گمان میرفت چه خواستگاریِ نابی عجیب جاذبهای است عروس در پی داماد ناگهان میرفت خلاصه پای عروسِ علی به خانه رسید و نو عروس پیِ ، مادری جوان میرفت نبود، بانوی رؤیاییِ شب وصلش و یادش آمد از آن شب که قد کمان میرفت کجاست فاطمه بیند که میهمان آمد چه زود ، شاه زنان سوی میزبان میرفت خبر رسید که پور حسین در راه است پسر رسید ولی مادرِ جوان میرفت چه با صفا پسری آمده ولی مادر به شوق فاطمه هنگام زایمان میرفت گزاف نیست ، بگوییم این عبارت را : ز هیبت پسرش مادر از جهان میرفت به دست حکمت گلچین چو باغبان میرفت ز ره رسید گلستان و گل سِتان میرفت چه بانویی که شده نُه امام را مادر چه کودکی که از او نور تا جنان میرفت چه کودکی که جهان شد ز نور او روشن شعاع روشنی اش تا به کهکشان میرفت امامِ بعد حسین آمده خدا را شکر و گرنه کرب و بلا نیز بیگمان میرفت اراده ی ازلی در سرشت او پیداست شهادتین ز لعلش ، چه خوش بیان میرفت گرفت عمه در آغوشِ خویش آقا را چه خوش ز هوش به لالای عمه جان میرفت تمام عمر دلش با عمو هم آوا بود دلش به گفتنِ ذکر حسین جان میرفت به همنشینیِ هر بینوا عنایت داشت کنار سفرهی سائل چه مهربان میرفت دعای خیر دریغ از کسی نمی فرمود به یاری فقرا با همه توان میرفت به خانه ، دشمن خود را پناه و جا می داد اگر که خصم به امید یک امان میرفت گهی به درد غریبان رسیدگی می کرد گهی به دیدن بیمار بینشان میرفت صحیفهاش همه دریایی از معارف اوست به جنگ دشمن دین با دعا ، عیان میرفت حقوق جملهی ذرات را بیان فرمود اگرچه حقِّ خودش دست ساربان میرفت تمام زندگی و هستی اش به غارت رفت کسی که یاری هر پیر و هر جوان میرفت یکی ز سلسلهی قتلِ صبر این جا بود که در عبور ، ز یک قتلگاه ، جان میرفت صدای عمه رسد : یا بقیه الماضین ز آه تو همهی جان کاروان میرفت تحملی که دل خواهر صغیرت سوخت صبور باش که جانت از این فغان میرفت به تازیانه و تحقیر ، قافله برخاست بهارِ عالَم اسلام چون خزان میرفت میان سلسله یک کاروان ز عصمت بود بدون قافله سالار و سایبان میرفت عفاف بود که آن جا مقاومت می کرد و زیوری که در آن جا به ارمغان میرفت به نیزه بود که هجده سر بریده چو ماه کنار زینب و سجادِ قهرمان میرفت ز کربلا سوی کوفه ز کوفه تا سوی شام هزار کرب و بلا بود کز توان میرفت هزار جا ، جگر زین العابدین خون شد گهی که نالهی یا صاحب الزمان میرفت