دستی بده تا که بگیرم دستهایت
مجتبی روشن روانپسندیدن0
بازدید1.2K
دستی بده تا که بگیرم دستهایت
چشمی بده تا که کنم گریه برایت
دست توسّل دارم و چشم تمنّا
میدوزم امشب بر بلندای عطایت
مثل همیشه دست خالی و غریبم
یعنی نگاهی تازه کن سوی گدایت
خاموشی امروز من از بی غمی نیست
دیشب گریبان پاره کردم در هوایت
شبهای بسیاری غریبانه نمودم
در گوشۀ تنهاییام، آقا صدایت
ای بی پناهی که پناه عالمینی
جا ده دل آواره را زیر عبایت
این گوشۀ دنیا کسی فکر نجات است
با یک نظر دل را ببر تا بی نهایت
اینجا به صبح روشنت ایمان ندارند
کی مینمایی قصد اِعمال ولایت؟
قربان اشک صفحۀ قرآن چشمت
وقت تلاوت کردن تبّت یدایت
ای وارث خون گلوی سر بریده
کی میچکد خون گلویم زیر پایت؟
شور شهادت دارم و شوق وصالت
یابن الشّموس الطّالعه خونم حلالت