دزدید از این و آن سرت را
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید8
دزدید از این و آن سرت را از دست حرامیان سرت را از هول دو مُشت درهم سرخ میبرد دوان دوان سرت را نامرد جدا نمود آن شب از خواهر نیمهجان سرت را ای داد زِ خورجین خولی آورد کشان کشان سرت را بر خاک تنورِ نیمه گرمش انداخت از آسمان سرت را برداشته است نیمهی شب یک مادر ناتوان سرت را ای وای که مادرت بمیرد کردند پُر از نشان سرت را زینب به کجاست تا ببیند با مادر روضهخوان سرت را صد شکر ندیدهاست امشب در دور و برش سنان سرت را انگار که ای محاسن گرم سوزانده تنورِ نان سرت را پیداست که نیزهها چه کردند از این رد خونچکان سرت را بگذار به دامنم بشورم تا صبح دم اذان سرت را امشب به تنور و صبح فردا آویزد از آستان سرت را فردا روی طشت میکند سرخ از قبضهی خیزران سرت را فردا که رسند خواهران و... آرند به کاوران سرت را پنهان کن عزیز من به نیزه از دیدهی دختران سرت را