دریا نشسته بود روی دست خورشید
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
دریا نشسته بود روی دست خورشید
از شاخۀ امواج، مروارید میچید
قویی به سمت آبها آرام میرفت
با بالهایش روی ساحل نور پاشید
یک لحظه چشم آبها همرنگ خون شد
قلب زمین در سینۀ امواج لرزید
گرداب، پرهای سپیدش را شکست و ...
یک جفت بالسرخ، روی آب غلتید
افتاد آهسته کنار بالهایش ...
بر شانۀ شنهای سیلی خورده خوابید
دریا عرق میریخت زیر بار این شرم
وقتی که اشک ابرها از غصه خشکید
آن سوتر از دریا، کنار چشم ساحل
یک جفت مروارید مشکی میدرخشید ...