دروازه ورودی شهر است و ازدحام
یوسف رحیمیپسندیدن0
بازدید1K
دروازه ورودی شهر است و ازدحام
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام
این ازدحام و هلهلهها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام
یک آسمان ستارۀ آتش گرفته و
یک کاروان شراره و غمهای ناتمام
در این دیار، هلهله و پایکوبی است
انگار رسم تسلیت و عرض احترام
چشمان خیره و حرم آل فاطمه
سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام
خاکستر است تحفۀ پس کوچههای شهر
بر زخمهای سلسله، شد آتش التیام
بر ساحت مقدس لبهای پرپری
با سنگ کینه سنگدلی میدهد سلام
پیشانی شکسته و خونی که جاری است
بر روی نی خضاب شده چهرۀ امام
با کینۀ علی همۀ شهر آمدند
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام