در نامههای مردم کوفه وفا مجوی
مجتبی روشن روانپسندیدن0
بازدید1K
در نامههای مردم کوفه وفا مجوی
در سینۀ خرابۀ اینها صفا مجوی
آقای بی کسان بنگر بی کسی من
در کوچههای کوفه یکی آشنا مجوی
اینجا تنور خانه فقط گرم آتش است،
در سفرههایشان نمکی جز جفا مجوی
رفته ز یاد قصۀ باران کوفه آه
در دست، پر ز سنگ یتیمان، دعا مجوی
بهر رسیدنت همه گویند: العجل
اما میان سینۀ یک تن بیا مجوی
ای ارشد قبیلۀ هاشم فدای تو
جز خون برای موی سفیدت حنا مجوی
فکر اسیری حرمت جان من گرفت
در دیدۀ حرامی اینان حیا مجوی
با خواهران بگو که در این کوچهها دگر
غیر از سر بریده سر نیزهها مجوی
مسلم فدایی تو شده، این طرف میا
ای زادۀ گرامی شاه نجف، میا