در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
حسین عباسپورپسندیدن0
بازدید1K
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
شد دشمن تو معترف انگار خداوند
در گوش تو گفته همه اسرار جهان را
با رایحۀ خطۀ سرسبز عبایت
کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را
با امر تو هر چند در آتش ندویدم
هر چند فدای تو نکردم سر و جان را
هر چند مرید تو شدن شأن زراره است
ای کاش که این عاشق بی نام ونشان را...
بگذار که تا ظل بنی ساعده یک بار
من جای تو بر دوش کشم کیسۀ نان را
ماندم که در خانهات آن روز چرا سوخت
اتش که نسوزاند تن خادمتان را
با لحن علی اکبری حضرت موعود
خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را