در زمان عسکری، آن حجّت بر حقّ یزدان
امیر ایزدیپسندیدن0
بازدید1K
در زمان عسکری، آن حجّت بر حقّ یزدان خشک سالی گشت و قحطی شد، به سامرّا، نمایان طبق این آیت که هر چیزی، حیات از آب دارد آب، چون نایاب شد، نایاب گردد، نعمت و نان سفرهها و نهرها، خالی، مزارع، بیزراعت کودکان و مردم رنجور را، بودی به لب، جان چون خلیفه دید، این اوضاع، گفتا حاجبش را صبح فردا، همره مردم برو سوی بیابان بهر استسقا، نماز باشکوهی کرده بر پا از خدا خواهید تا نازل کند، بر خلق، باران مسلمین سامرا، کردند در صحرا، تجمّع بر نماز استاده و خوانده، دعاهای فراوان تا سه روز این کار شد تکرار، از امر خلیفه لیک حتّی قطرهای، نازل نشد بر جمع ایشان روز چارم، در کنار امّت عیسیبن مریم جاثلیق و راهبان گشتند، در صحرا، دعا خوان ناگهان، ابری عیان گردید و باران گشت نازل جملگی گشتند سیر از آب، خیل تشنه کامان صبح فردا، وقعۀ دیروز، ظاهر گشت از نو مسلمین، با دیدن این ماجرا، گشتند حیران شکّ و تردیدی، میان قلبها گردید پیدا بر مسیحیّت، تمایل یافتندی، اهل قرآن چون خلیفه، قصّه رابشنید، کردی فکر چاره نی برای یاری دین، بلکه بهر حفظ عنوان زد به دامان امام عسکری، دست توسّل کز جفا میبود، آن ایّام را، در کنج زندان کرد آزادش، سپس پیغام داد، ای نوحْ سیرت! کشتی رحمت بیاور، وارهان اُمّت ز طوفان امّتِ جدّ تو را، تردید بر دل گشته حاکم بیم آن دارم که گردد، پایۀ اسلام، لرزان عسکری فرمود: فردا میشوم، بیرون به صحرا میدهم با اذن حق، بر عمرِ این تردید، پایان قول یاری داد، بهر حفظ دین، شه بر خلیفه ور نه کی عبد خدا، یاری دهد، بر حزب شیطان؟ آن زمان که اصل دین افتد، به گرداب خطرها حفظ دین، واجب بُوَد، بر هر که میباشد مسلمان صبح سر زد، آن مسیحا دم، برون از خانه آمد در پی او، چون حواریّون عیسی، خیل یاران پیش خلق اللّه، آن دم، جاثلیق و همرهانش دست حاجت جمله بگشودند، بر درگاه منّان چون که با چشمان حق بین، دید راهب را، شه دین تا کند حلّ معمّا، بر غلامش، داد فرمان سوی راهب رفته و دست یمینش را نگهدار وآن چه را در بین انگشتان، نهان کرده است، بِستان پس غلام از بین انگشتان راهب، کرد بیرون استخوانِ تیره رنگی را که او میکرد پنهان رو به راهب کرد، شاهنشاه دین، فرمود: اکنون دست خود بگشای و از داور، طلب بنْمای باران از قضا میبود، بام آسمان از ابرها پُر مینمود اینسان که کار سخت راهب، هست آسان لیک هنگام دعایش، صاف و آبی، آسمان شد ابرها رفتند و آمد جلوهگر، مهر درخشان همره آن ابرها، تردید رفت از قلب مردم همچنان خورشید ظاهر شد، حقیقت بهر ایشان غرق دریای تعجّب بود و با حیرت، خلیفه کرد پرسش، قصّۀ آن استخوان، از شاه خوبان گفت: این راهب گذشته از سرِ قبر رسولی استخوان آن پیمبر را به کف آورده اینسان از رسولی، استخوانی گر شود ظاهر برِ حق زود بارد ز آسمان، باران رحمت، بهر انسان یا امام عسکری! شد قلب زارم کربلایی نیست چون روز حسین بن علی، روزی به دوران استخوان مُرسلی را راهبی بگْرفت، بر کف گشت باران، نازل و سیراب شد، هر کام عطشان لیک در کرببلا، بگْرفت طفلی را به دستش جدّ مظلوم تو، بُرد آن نازنین را سوی میدان گفت: این کودک ندارد، جنگ با کس در زمانه خود بَرید، ای قوم! سیرابش کنید، از راه احسان «ایزدیّا»! قصّه کوته کن، به جای آب از کین کرد تر، حلقوم خشکش را، عدو با نوک پیکان